مرغ سکوت

جوجه‌ی مرگی فجیع را در آشیان به بیضه نشسته ام.

من قطره‌ی کوچکی بودم که تا به دریایت برسم تبخیر شدم.

چشمهایم را میبندم و سرم پر میشود از تصویر تو. تو، آرامش مطلق من، گریزم از این دست و پا زدن های بیهوده! اوج شکوه و بزرگترین اتفاق زندگی ام که افتادنت را روز به روز نزدیکتر میبینم. میتوانم ساعتها در تاریکی بنشینم و با تصورت ذهن آشفته ام را آرام کنم. فرار کنم از دنیای آدمها و دغدغه ها و زندگی. 

روزهای پیش که در طبیعت بودم، بیشتر از همیشه ذهن مرا درگیر خود کرده بودی.  من مسخ شده بودم و هر نشانی از تمدن تیغی بود بر چشمم، حتی خودم. و تمام چیزی که در بند بند وجودم تکرار میشد هوس شدیدم برای لمس تو بود. تو که دردی، همه ی درد در یک لحظه و دیگر هیچ، یک خلا خالص. و خیالی راضی کننده تر از این نتوانم یافت: تو که مرا سفت در آغوش گرفته ای تا وجودم از درد پر میشود و نفسی برایم نمی ماند و در اوج درد همه چیز پوچ میشود، زندگی معنای دیگری میگیرد و معنای جدید با روح بیگانه ی من سازگارتر است. یک نور شدید و بعد کوری، تاریکی و هیچی. 

و تنها چیزی که دیوار بین ماست، میل عجیب و غیرمنطقی من به چنگ انداختن به نیامدنت است. انگار با تمام خود چیزی را میخواهم ولی همین تمامم میداند که هرگز برایش آماده نخواهم بود.  پس تنها چیزی که به من از تو میرسد، آرامش بی حدیست که در من می پیچد از خیال زیبایی ات. آرامشی که آشفتگی را از من میگیرد و به خاطرم می آورد که نجاتی هست، که ناجی نمرده ست. 

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۵۴
دنگ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

تمام زندگیش یه لحظه از جلوی چشمش گذر کرد، تمام لحظه‌ها، حتی کوچیکترین حس‌ها و لذت‌هایی که تجربه کرده بود. تصویر بریده شدن نخی که به زندگی متصلش کرده بود داشت مغزشو از هم میپاشید. چشماش مظلومانه‌تر از همیشه به خون و تیکه گوشتی که از بدنش بیرون زده بود خیره بود. میدونست که چند ثانیه دیگه حتی این تصویرم نداره. کم کم آرامش مرگ کل وجودش رو گرفت و بدن سرد آهو زیر دندونای پلنگ کاملا پاره پاره شد.

*

گشنه بود. باید چیزی برای خوردن پیدا میکرد قبل از اینکه گله شروع کنن به خوردن هم دیگه. از صبح توی دشت پرسه زده بود و هیچی نصیبش نشده بود. تا وسطای روز که حرکت یه چیزی رو بین علفای بلند حس کرد. کمین کرد و وقتش که رسید با تمام سرعت دویید دنبال غذاش. وقتی بهش رسید، سریع انداختش زمین و دندوناشو فرو کرد تو پهلوش. اینقدر با پنجه و دندونش بدن آهو رو درید که دیگه جونی تو جسم آهو نمونده بود. به خوردن ادامه داد. گشنه بود.

*

دو روز گذشته بود، پلنگ به طرز بدی گشنه بود و دوباره باید برای شکار میرفت. چند ساعتی توی صحرا گشت زد ولی هیچ اثری از شکار نبود. انگار همه‌ی حیوونای این دشت به یه جای دیگه رفته بودن، دشت کاملا تو سکوت فرو رفته بود. آهویی نبود.

*

برای پلنگ یک وعده بود، برای آهو یک زندگی.

*

شکارچی حتی یادش نمی‌مونه یه روزی یه جایی از یه حیوون زندگی رو گرفته.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ بهمن ۹۵ ، ۱۶:۲۴
دنگ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
محکم واساده بود سر جاش، با قد بلندش. از بالا به صفحه‌ی دو رنگ زیر پاش نیگا میکرد، به هم‌نوعاش که به زودی قرار بود به خاطرش فدا شن. همه دنیاشو داشت؛ دوستایی که محافظش بودن و دشمنایی که دنبالش؛ همه اونو میخواستن، منفی و مثبت. خودش حرکت زیادی نمیکرد، دستور میداد تا دور و بریاش جابه‌جا شن که اون جاش بهتر شه و کلی به خودش میبالید که تو میدون میتازه. کل بادی که به گلو داشت حاصل این بود که حرکت نکردن- یا حتی کردن - ـش از خودش بود و حرکت بقیه وابسته به اون. کسی کنترلش نمیکرد، کسی هدایتش نمیکرد، اختیار تام داشت رو کل سرزمینش، و دیدش حتی دنیای رنگی خارج رو نمیدید. کم کم از دوستاش و دشمناش کم میشدن و اون خیالش راحت بود که تا آخر هست. برای از دست دادن هم‌نوعاش ناراحت بود، واقعا بود اما اونا واسه هدف بزرگتری مرده بودن، پس عزاداری بی‌معنی بود براشون.
یهو احساس خفگی کرد، دید هیچ جا نمیتونه بره و هیچ خونه‌ی خالی ای براش نمونده، هیچ یاری حتی، جز یه پیاده‌ی خسته که سعی میکنه تا قلب حریف بره، پی زنده کردن. شاه گیر کرده بود. روی خونه‌ی مشکی خودش گیر کرده بود و تمام ایمانش به اختیار و هدفش از بین رفته بود، فقط دنبال راه نجاتی بود برای چنگ انداختن. سعی کرد با حقیقت کنار بیاد و خیره موند به دستایی که حرکتش میدادن، ملتمسانه. چه فایده وقتی حرکت دستا ام محدود بود به قانونایی که کس دیگه نوشته ؟
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ بهمن ۹۵ ، ۰۱:۱۸
دنگ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

اسامی استفاده شده در این نوشته، متن را ملزم به تبعیت از داستان معروف زال و رودابه نمیکنند. 

*

زال خسته بود، خسته از تکرارهای هر روزه‌ی زندگی کسالت بارش. سرش درد میکرد از اینکه همیشه باید برای دیگران فکر کند و چاره بیندیشد. از اینکه رفیق قدیمی اش سیمرغ را فقط برای نیاز می دید متنفر بود. از گندهای هر روزه‌ی پادشاه و پهلوانان خسته بود، از این تداوم همیشه‌ی قهرمان بودن، از مظهر خرد بودن. 

پهلوانی، آرزوی دیرینه‌ی تمام مردان کشورش برای زال تبدیل شده بود به یک روزمره‌ی مشقت بار. تکراری که مجال بودن با رودابه رو از او میگرفت و عمر طولانی اش را با یک ابتذال شکوهمند گره میزد.

تنها چیزی که دستان میخواست آغوش رودابه بود، تا گم شود در کوچه‌های زلف بلند او و از ته چاه‌ ابتذال به بلندای عشق برسد. زمان فقط در بستر همسرش بود که می ایستاد و تماشا میکرد خروج دوده‌ی تکرار را از جسم زال و رودابه. راه فرار، بی‌شک چنگ زدن به ریسمان عشق بود و ریسمان عشق از سر رودابه ریشه میگرفت.

*

از دیگر سو رودابه، شهدخت کابل، عروس سام و نور چشم زال نیز از درون تاریک و سرد شده بود. دیگر آن آتش جوانی در قلبش برافروخته نبود و شوری نداشت که کاری کند جز اداره‌ی خانه و مصاحبت با زنان دیگر. اما چه میتوانست دل مردگی رودابه را زندگی بخشد جز چنگ زدن دستان زال با تار موهای رودابه؟‌ این زلف پریشان بی انتها به چه کار می‌آمد بدون نوازش دستان دستان؟

*

شبی بود تیره. زال به گریزش رسید، به خانه‌ی روشنش. هیچ نمیخواست جز فرجی از فرج رودابه و خوابی آسوده در بستر یار. پس جامه از تن کندند و دستها و لبانشان یکدیگر را یافتند. اتفاق درگرفت و زال در رودابه پیدا و گم میشد و دستانش در موهای او. از موج‌های تن رودابه بالا میرفت و به اوج میرسید؛ اوجی که به نور ختم میشد و نوری که پرتوهایش در تن رودابه انتشار میافت. ذهن ها خالی بود، هیچ نبود جز آن لحظه و هیچ حس نمیشد جز آن نزدیکی. 

*

صبح بود و رودابه هنوز بیدار. از دیشب نمیتوانست بخوابد. نوری درونش حس میکرد. جرقه‌ای که میدانست آتشی خواهد شد.میدانست جانش را خواهد سوزاند اما او از این سوختن لذت خواهد برد. به مرد کنارش نگاه کرد:‌ صورت پرآرامشی که به اون اطمینان میداد این نور چیزی جز تعالی برایش نخواهد داشت. میدانست که دیشب چیزی بیشتر از هم آغوشی بینشان رخ داده، تاریکی درون او با نور زال درمان شده بود و طوفان درون زال با لمس او آرام گرفته بود. چشمهایش را بست، به خواب رفت. 

*

رستم زاده شد.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ دی ۹۵ ، ۱۵:۲۲
دنگ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
قبل از هر چیز بگم که این مطلب هنوز به دست کسیکه باید ویرایشش کنه نرسیده، پس ممکنه اشکالاتی داشته باشه.


شادی من کدام است اگر تمام دستها حتی دستهای آلوده بتوانند لکه دارش کنند؟ (آین راند)
میرا را میتوان در یک جمله خلاصه کرد: بازتاب توتالیتاریستی از جوامع کمونیستی حاضر در عصر نویسنده؛ میرا، روایتی است از حاکمیت تک بعدی ای که فردیت افراد را زیرپا میگذارد و آنها را مجبور میکند تا در درجه‌ی اول، به جامعه اهمیت دهند. سبک آینده نگرانه ای که فرانک در این کتاب به کار برده در آن زمان بسیار رایج بوده است و نویسندگان علاقه ی زیادی به پیش بینی مدینه های فاسده ای داشته اند که غالبا بر محوریت کلونی سازی انسانها می چرخیده است.
در میرا، ما جامعه ای را میبینیم که مجبور به یکسان بودن و لبخند هستند و مفاهیمی چون عشق ـو در کل هر احساسی که به فردیت فرد تمرکز کند- مستحق مجازات است.
در موقعیت داستان زمان مشخص نیست ولی موقعیت مکانی با این جمله از روای توصیف شده است: دشت بیکران که سراسر آن با قیر پوشانده شده است و روزهایی که هوا گرم است ابری سیاه سطح آن را میپوشاند.
در میان این خفقان و قدرت یک طرفه (که البته در کتاب در قالب یک سازمان و تشکیلات نظامی توصیف شده است) مردمی که به فکر ترک نقاب خود باشند، به جد مجازات میشوند ولی قهرمان داستان با عشق به میرا مقابل این زورگویی می ایستد و در آخر نیز هر دو فدا میشوند.
باید توجه داشت که در چنین جوامعی، حاکمیت، در نظر مردم یکسان سازی شده، مستبد نیست، و همواره پر از شعارهای نوید بخش و زیباست که اطاعت از او درست ترین کار است در صورتیکه رهبر جامعه ی تمامیت خواه، با شعارها روی ذهن و عقاید مردم تاثیر میگذارد و آنها را به راحتی کنترل میکند و هر جریان مخالفی را نیر به بدترین شکل سرکوب میکند.
در کل میتوان گفت میرا ناکامی عشقی ست در مقابله با جبر جامعه ی خود، یعنی فدا شدن یک ارزش در یک مدینه ی فاسده که زندگی در آن بی شباهت به زندگی نظامی جامعه‌ی هیتلر و استالین نیست.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ آذر ۹۵ ، ۰۱:۵۶
دنگ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

به سایه‌ی تو نگاه میکنم، 

میپندارم که هستی؛

سردی ات را با گرمای قلبم از سایه ات میگیرم و 

زندگی میکنم با یک توهم.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آذر ۹۵ ، ۰۱:۳۴
دنگ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

أحببتُکَ

و فقدتُ نفسی فی لون عینَیکَ

فوجدتُ نفسی فی کذب عینَیکَ

فکرهتُکَ:)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ آذر ۹۵ ، ۱۹:۵۱
دنگ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

I get lost in the beauty of the world and my heart forgets to beat.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ آذر ۹۵ ، ۰۲:۲۰
دنگ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

زندگی مث یه شوهر بد بوده برام که حتی برای نوازشم دستشو بالا میبره گارد میگیرم که مبادا بخواد بزنه.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱ ۲۲ آبان ۹۵ ، ۲۳:۰۳
دنگ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

فرزندان آتنا هرکدام با نشانی در دست، غوغایی در سر و لباس‌های سیاهی بر تن، آماده‌ی دیدار با پدری بودند که پشت هر حرف از اسمش دنیایی از حقه داشت. پستی، ددمنشی و راندگی کلماتی بود که از ماندن اسمش در ذهن، در گلویشان می‌پیچید و فریادهایشان را خفه میکرد. راه رسیدن به آسگارد یک طرفه بود و هر حرکتی بر خلاف این راه، هر سباحی را له میکرد. ثورها در هر قسمت از مسیر بخشی از هویت جوانکان را به امانت میگرفتند تا هیچکس چیزی برای مبارزه در محضر زئولوس نداشته باشد.

قدرت، اهریمنی بود که تمام زئولوس را فرا گرفته بود و به چاله‌ی ترس فرومی کشیدش. این ترس تا جایی پیش میرفت که او حتی در دیدارهای پیش پاافتاده با مشتی منفعل دنیا ندیده، از هزاران نگهبان استفاده میکرد، مبادا عضوی از اهریمنش دچار کوچکترین نقصانی شود.

هادنا، کسیکه میگفتند فرزند بزرگ آتناست، از بین راهروهای تو در توی آسگارد میگذشت تا به بارگاه رسید. برادران و خواهران خود را نشسته دید و به دعوت فضا، کناری نشست. کلمات روی زبان همه خشکیده بود و هیچ کس حتی یارای نگاه به بقیه را نداشت. هادنا می‌ترسید، سرش را پایین گرفته بود و به همه‌ی دردهایی که زئولوس مسببش بود می‌اندیشید و در دل خوشحال بود که ذهنش را کسی نمی شنود، غافل از اینکه صدای روان او هم معجونی بود از عقایدی که تخمشان را زئولوس در مغزش کاشته بود. ناگهان همهمه‌‌ی هولناکی میان جمعیت حس کرد و تا به خودش بیاید، زئولوس را دید که روبه‌رو ـ بالاتر از همه ـ نشسته بود.

جنگی که هادنا در خودش داشت، برای خفه کردن فریادهای مخالفش و برای عملی نکردن نقشه‌هایی که تمام عمر برای کشتن پدر می‌ریخت، جنگی نبود که جسم او تابش آورد. صدای شکستن استخوانهای شانه اش را می شنید زیر بار حرفهای کسی که دنیایش را روی یک دستش گرفته بود و به گل آن شکل می‌داد. اشک می‌ریخت از فریادهای خواهران و برادرانش برای مردی که خانه‌ی آرزوهایشان را ویران کرده بود و از آجرهایش برای خودش قصر ساخته بود. می‌سوخت از اینکه میدانست او هم خود چیزی نیست جزخشتی دیگر بر دیوار قصر. خیره مانده بود به لبهای زئولوس و در سرش بارها سرب میکرد میانشان و تیغ میزد به راه سرب. اما درمانی نداشت برای دردی که میکشید از دانستن اینکه به حدی قدرت ندارد که تصویرهای تیره و تار ذهنش به اتفاقی واقعی در برابر چشمانش مبدل شوند.

زئولوس میگفت و فرزندان آتنا پندهایش را به جان می‌خریدند و در آن جلوس تنها کسانیکه میدانستند آتنا هرگز فرزندی نداشته است، هادنا و پدر بودند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ آبان ۹۵ ، ۲۲:۱۹
دنگ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

زل زد به گلهای قالی

و در خیال باغ مُرد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ آبان ۹۵ ، ۲۲:۳۵
دنگ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

از آینه میپرسم نام نجات دهنده‌ای را که در گور خفته است

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ آبان ۹۵ ، ۱۶:۳۲
دنگ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

اقیانوسی‌ست عمیق میان من و تو 

که موج صدایش به بنفشی میزند

و می‌نشیند روی سیم تن تو.

سبزی اش، سبزی لبخند را روی لبهامان می خشکاند

و برق مرواریدهای سفید درخشنده اش

تا جایی چشمم را میزند که همچون نابینایی،

گم میکنم راه رسیدن به تو را.

و آه از قرمزی اش، 

که یادگار اشکهای خون آلودیست

که از دردِ دست مردِ یک‌دست ریختیم.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ آبان ۹۵ ، ۱۵:۲۸
دنگ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌