مرغ سکوت

جوجه‌ی مرگی فجیع را در آشیان به بیضه نشسته ام.
جمعه, ۲۱ آبان ۱۳۹۵، ۱۰:۱۹ ب.ظ

در محضر زئولوس

فرزندان آتنا هرکدام با نشانی در دست، غوغایی در سر و لباس‌های سیاهی بر تن، آماده‌ی دیدار با پدری بودند که پشت هر حرف از اسمش دنیایی از حقه داشت. پستی، ددمنشی و راندگی کلماتی بود که از ماندن اسمش در ذهن، در گلویشان می‌پیچید و فریادهایشان را خفه میکرد. راه رسیدن به آسگارد یک طرفه بود و هر حرکتی بر خلاف این راه، هر سباحی را له میکرد. ثورها در هر قسمت از مسیر بخشی از هویت جوانکان را به امانت میگرفتند تا هیچکس چیزی برای مبارزه در محضر زئولوس نداشته باشد.

قدرت، اهریمنی بود که تمام زئولوس را فرا گرفته بود و به چاله‌ی ترس فرومی کشیدش. این ترس تا جایی پیش میرفت که او حتی در دیدارهای پیش پاافتاده با مشتی منفعل دنیا ندیده، از هزاران نگهبان استفاده میکرد، مبادا عضوی از اهریمنش دچار کوچکترین نقصانی شود.

هادنا، کسیکه میگفتند فرزند بزرگ آتناست، از بین راهروهای تو در توی آسگارد میگذشت تا به بارگاه رسید. برادران و خواهران خود را نشسته دید و به دعوت فضا، کناری نشست. کلمات روی زبان همه خشکیده بود و هیچ کس حتی یارای نگاه به بقیه را نداشت. هادنا می‌ترسید، سرش را پایین گرفته بود و به همه‌ی دردهایی که زئولوس مسببش بود می‌اندیشید و در دل خوشحال بود که ذهنش را کسی نمی شنود، غافل از اینکه صدای روان او هم معجونی بود از عقایدی که تخمشان را زئولوس در مغزش کاشته بود. ناگهان همهمه‌‌ی هولناکی میان جمعیت حس کرد و تا به خودش بیاید، زئولوس را دید که روبه‌رو ـ بالاتر از همه ـ نشسته بود.

جنگی که هادنا در خودش داشت، برای خفه کردن فریادهای مخالفش و برای عملی نکردن نقشه‌هایی که تمام عمر برای کشتن پدر می‌ریخت، جنگی نبود که جسم او تابش آورد. صدای شکستن استخوانهای شانه اش را می شنید زیر بار حرفهای کسی که دنیایش را روی یک دستش گرفته بود و به گل آن شکل می‌داد. اشک می‌ریخت از فریادهای خواهران و برادرانش برای مردی که خانه‌ی آرزوهایشان را ویران کرده بود و از آجرهایش برای خودش قصر ساخته بود. می‌سوخت از اینکه میدانست او هم خود چیزی نیست جزخشتی دیگر بر دیوار قصر. خیره مانده بود به لبهای زئولوس و در سرش بارها سرب میکرد میانشان و تیغ میزد به راه سرب. اما درمانی نداشت برای دردی که میکشید از دانستن اینکه به حدی قدرت ندارد که تصویرهای تیره و تار ذهنش به اتفاقی واقعی در برابر چشمانش مبدل شوند.

زئولوس میگفت و فرزندان آتنا پندهایش را به جان می‌خریدند و در آن جلوس تنها کسانیکه میدانستند آتنا هرگز فرزندی نداشته است، هادنا و پدر بودند.



نوشته شده توسط دنگ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

مرغ سکوت

جوجه‌ی مرگی فجیع را در آشیان به بیضه نشسته ام.

من قطره‌ی کوچکی بودم که تا به دریایت برسم تبخیر شدم.

در محضر زئولوس

جمعه, ۲۱ آبان ۱۳۹۵، ۱۰:۱۹ ب.ظ

فرزندان آتنا هرکدام با نشانی در دست، غوغایی در سر و لباس‌های سیاهی بر تن، آماده‌ی دیدار با پدری بودند که پشت هر حرف از اسمش دنیایی از حقه داشت. پستی، ددمنشی و راندگی کلماتی بود که از ماندن اسمش در ذهن، در گلویشان می‌پیچید و فریادهایشان را خفه میکرد. راه رسیدن به آسگارد یک طرفه بود و هر حرکتی بر خلاف این راه، هر سباحی را له میکرد. ثورها در هر قسمت از مسیر بخشی از هویت جوانکان را به امانت میگرفتند تا هیچکس چیزی برای مبارزه در محضر زئولوس نداشته باشد.

قدرت، اهریمنی بود که تمام زئولوس را فرا گرفته بود و به چاله‌ی ترس فرومی کشیدش. این ترس تا جایی پیش میرفت که او حتی در دیدارهای پیش پاافتاده با مشتی منفعل دنیا ندیده، از هزاران نگهبان استفاده میکرد، مبادا عضوی از اهریمنش دچار کوچکترین نقصانی شود.

هادنا، کسیکه میگفتند فرزند بزرگ آتناست، از بین راهروهای تو در توی آسگارد میگذشت تا به بارگاه رسید. برادران و خواهران خود را نشسته دید و به دعوت فضا، کناری نشست. کلمات روی زبان همه خشکیده بود و هیچ کس حتی یارای نگاه به بقیه را نداشت. هادنا می‌ترسید، سرش را پایین گرفته بود و به همه‌ی دردهایی که زئولوس مسببش بود می‌اندیشید و در دل خوشحال بود که ذهنش را کسی نمی شنود، غافل از اینکه صدای روان او هم معجونی بود از عقایدی که تخمشان را زئولوس در مغزش کاشته بود. ناگهان همهمه‌‌ی هولناکی میان جمعیت حس کرد و تا به خودش بیاید، زئولوس را دید که روبه‌رو ـ بالاتر از همه ـ نشسته بود.

جنگی که هادنا در خودش داشت، برای خفه کردن فریادهای مخالفش و برای عملی نکردن نقشه‌هایی که تمام عمر برای کشتن پدر می‌ریخت، جنگی نبود که جسم او تابش آورد. صدای شکستن استخوانهای شانه اش را می شنید زیر بار حرفهای کسی که دنیایش را روی یک دستش گرفته بود و به گل آن شکل می‌داد. اشک می‌ریخت از فریادهای خواهران و برادرانش برای مردی که خانه‌ی آرزوهایشان را ویران کرده بود و از آجرهایش برای خودش قصر ساخته بود. می‌سوخت از اینکه میدانست او هم خود چیزی نیست جزخشتی دیگر بر دیوار قصر. خیره مانده بود به لبهای زئولوس و در سرش بارها سرب میکرد میانشان و تیغ میزد به راه سرب. اما درمانی نداشت برای دردی که میکشید از دانستن اینکه به حدی قدرت ندارد که تصویرهای تیره و تار ذهنش به اتفاقی واقعی در برابر چشمانش مبدل شوند.

زئولوس میگفت و فرزندان آتنا پندهایش را به جان می‌خریدند و در آن جلوس تنها کسانیکه میدانستند آتنا هرگز فرزندی نداشته است، هادنا و پدر بودند.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۸/۲۱
دنگ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی