مرغ سکوت

جوجه‌ی مرگی فجیع را در آشیان به بیضه نشسته ام.
شنبه, ۱۸ دی ۱۳۹۵، ۰۳:۲۲ ب.ظ

نور منم سور منم دولت منصور منم

اسامی استفاده شده در این نوشته، متن را ملزم به تبعیت از داستان معروف زال و رودابه نمیکنند. 

*

زال خسته بود، خسته از تکرارهای هر روزه‌ی زندگی کسالت بارش. سرش درد میکرد از اینکه همیشه باید برای دیگران فکر کند و چاره بیندیشد. از اینکه رفیق قدیمی اش سیمرغ را فقط برای نیاز می دید متنفر بود. از گندهای هر روزه‌ی پادشاه و پهلوانان خسته بود، از این تداوم همیشه‌ی قهرمان بودن، از مظهر خرد بودن. 

پهلوانی، آرزوی دیرینه‌ی تمام مردان کشورش برای زال تبدیل شده بود به یک روزمره‌ی مشقت بار. تکراری که مجال بودن با رودابه رو از او میگرفت و عمر طولانی اش را با یک ابتذال شکوهمند گره میزد.

تنها چیزی که دستان میخواست آغوش رودابه بود، تا گم شود در کوچه‌های زلف بلند او و از ته چاه‌ ابتذال به بلندای عشق برسد. زمان فقط در بستر همسرش بود که می ایستاد و تماشا میکرد خروج دوده‌ی تکرار را از جسم زال و رودابه. راه فرار، بی‌شک چنگ زدن به ریسمان عشق بود و ریسمان عشق از سر رودابه ریشه میگرفت.

*

از دیگر سو رودابه، شهدخت کابل، عروس سام و نور چشم زال نیز از درون تاریک و سرد شده بود. دیگر آن آتش جوانی در قلبش برافروخته نبود و شوری نداشت که کاری کند جز اداره‌ی خانه و مصاحبت با زنان دیگر. اما چه میتوانست دل مردگی رودابه را زندگی بخشد جز چنگ زدن دستان زال با تار موهای رودابه؟‌ این زلف پریشان بی انتها به چه کار می‌آمد بدون نوازش دستان دستان؟

*

شبی بود تیره. زال به گریزش رسید، به خانه‌ی روشنش. هیچ نمیخواست جز فرجی از فرج رودابه و خوابی آسوده در بستر یار. پس جامه از تن کندند و دستها و لبانشان یکدیگر را یافتند. اتفاق درگرفت و زال در رودابه پیدا و گم میشد و دستانش در موهای او. از موج‌های تن رودابه بالا میرفت و به اوج میرسید؛ اوجی که به نور ختم میشد و نوری که پرتوهایش در تن رودابه انتشار میافت. ذهن ها خالی بود، هیچ نبود جز آن لحظه و هیچ حس نمیشد جز آن نزدیکی. 

*

صبح بود و رودابه هنوز بیدار. از دیشب نمیتوانست بخوابد. نوری درونش حس میکرد. جرقه‌ای که میدانست آتشی خواهد شد.میدانست جانش را خواهد سوزاند اما او از این سوختن لذت خواهد برد. به مرد کنارش نگاه کرد:‌ صورت پرآرامشی که به اون اطمینان میداد این نور چیزی جز تعالی برایش نخواهد داشت. میدانست که دیشب چیزی بیشتر از هم آغوشی بینشان رخ داده، تاریکی درون او با نور زال درمان شده بود و طوفان درون زال با لمس او آرام گرفته بود. چشمهایش را بست، به خواب رفت. 

*

رستم زاده شد.



نوشته شده توسط دنگ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

مرغ سکوت

جوجه‌ی مرگی فجیع را در آشیان به بیضه نشسته ام.

من قطره‌ی کوچکی بودم که تا به دریایت برسم تبخیر شدم.

نور منم سور منم دولت منصور منم

شنبه, ۱۸ دی ۱۳۹۵، ۰۳:۲۲ ب.ظ

اسامی استفاده شده در این نوشته، متن را ملزم به تبعیت از داستان معروف زال و رودابه نمیکنند. 

*

زال خسته بود، خسته از تکرارهای هر روزه‌ی زندگی کسالت بارش. سرش درد میکرد از اینکه همیشه باید برای دیگران فکر کند و چاره بیندیشد. از اینکه رفیق قدیمی اش سیمرغ را فقط برای نیاز می دید متنفر بود. از گندهای هر روزه‌ی پادشاه و پهلوانان خسته بود، از این تداوم همیشه‌ی قهرمان بودن، از مظهر خرد بودن. 

پهلوانی، آرزوی دیرینه‌ی تمام مردان کشورش برای زال تبدیل شده بود به یک روزمره‌ی مشقت بار. تکراری که مجال بودن با رودابه رو از او میگرفت و عمر طولانی اش را با یک ابتذال شکوهمند گره میزد.

تنها چیزی که دستان میخواست آغوش رودابه بود، تا گم شود در کوچه‌های زلف بلند او و از ته چاه‌ ابتذال به بلندای عشق برسد. زمان فقط در بستر همسرش بود که می ایستاد و تماشا میکرد خروج دوده‌ی تکرار را از جسم زال و رودابه. راه فرار، بی‌شک چنگ زدن به ریسمان عشق بود و ریسمان عشق از سر رودابه ریشه میگرفت.

*

از دیگر سو رودابه، شهدخت کابل، عروس سام و نور چشم زال نیز از درون تاریک و سرد شده بود. دیگر آن آتش جوانی در قلبش برافروخته نبود و شوری نداشت که کاری کند جز اداره‌ی خانه و مصاحبت با زنان دیگر. اما چه میتوانست دل مردگی رودابه را زندگی بخشد جز چنگ زدن دستان زال با تار موهای رودابه؟‌ این زلف پریشان بی انتها به چه کار می‌آمد بدون نوازش دستان دستان؟

*

شبی بود تیره. زال به گریزش رسید، به خانه‌ی روشنش. هیچ نمیخواست جز فرجی از فرج رودابه و خوابی آسوده در بستر یار. پس جامه از تن کندند و دستها و لبانشان یکدیگر را یافتند. اتفاق درگرفت و زال در رودابه پیدا و گم میشد و دستانش در موهای او. از موج‌های تن رودابه بالا میرفت و به اوج میرسید؛ اوجی که به نور ختم میشد و نوری که پرتوهایش در تن رودابه انتشار میافت. ذهن ها خالی بود، هیچ نبود جز آن لحظه و هیچ حس نمیشد جز آن نزدیکی. 

*

صبح بود و رودابه هنوز بیدار. از دیشب نمیتوانست بخوابد. نوری درونش حس میکرد. جرقه‌ای که میدانست آتشی خواهد شد.میدانست جانش را خواهد سوزاند اما او از این سوختن لذت خواهد برد. به مرد کنارش نگاه کرد:‌ صورت پرآرامشی که به اون اطمینان میداد این نور چیزی جز تعالی برایش نخواهد داشت. میدانست که دیشب چیزی بیشتر از هم آغوشی بینشان رخ داده، تاریکی درون او با نور زال درمان شده بود و طوفان درون زال با لمس او آرام گرفته بود. چشمهایش را بست، به خواب رفت. 

*

رستم زاده شد.

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۵/۱۰/۱۸
دنگ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی