مرغ سکوت

جوجه‌ی مرگی فجیع را در آشیان به بیضه نشسته ام.
دوشنبه, ۱۸ بهمن ۱۳۹۵، ۰۱:۱۸ ق.ظ

به نام هدفی که وسیله رو توجیه میکنه تا وقتی تو سواری ندی

محکم واساده بود سر جاش، با قد بلندش. از بالا به صفحه‌ی دو رنگ زیر پاش نیگا میکرد، به هم‌نوعاش که به زودی قرار بود به خاطرش فدا شن. همه دنیاشو داشت؛ دوستایی که محافظش بودن و دشمنایی که دنبالش؛ همه اونو میخواستن، منفی و مثبت. خودش حرکت زیادی نمیکرد، دستور میداد تا دور و بریاش جابه‌جا شن که اون جاش بهتر شه و کلی به خودش میبالید که تو میدون میتازه. کل بادی که به گلو داشت حاصل این بود که حرکت نکردن- یا حتی کردن - ـش از خودش بود و حرکت بقیه وابسته به اون. کسی کنترلش نمیکرد، کسی هدایتش نمیکرد، اختیار تام داشت رو کل سرزمینش، و دیدش حتی دنیای رنگی خارج رو نمیدید. کم کم از دوستاش و دشمناش کم میشدن و اون خیالش راحت بود که تا آخر هست. برای از دست دادن هم‌نوعاش ناراحت بود، واقعا بود اما اونا واسه هدف بزرگتری مرده بودن، پس عزاداری بی‌معنی بود براشون.
یهو احساس خفگی کرد، دید هیچ جا نمیتونه بره و هیچ خونه‌ی خالی ای براش نمونده، هیچ یاری حتی، جز یه پیاده‌ی خسته که سعی میکنه تا قلب حریف بره، پی زنده کردن. شاه گیر کرده بود. روی خونه‌ی مشکی خودش گیر کرده بود و تمام ایمانش به اختیار و هدفش از بین رفته بود، فقط دنبال راه نجاتی بود برای چنگ انداختن. سعی کرد با حقیقت کنار بیاد و خیره موند به دستایی که حرکتش میدادن، ملتمسانه. چه فایده وقتی حرکت دستا ام محدود بود به قانونایی که کس دیگه نوشته ؟


نوشته شده توسط دنگ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

مرغ سکوت

جوجه‌ی مرگی فجیع را در آشیان به بیضه نشسته ام.

من قطره‌ی کوچکی بودم که تا به دریایت برسم تبخیر شدم.

محکم واساده بود سر جاش، با قد بلندش. از بالا به صفحه‌ی دو رنگ زیر پاش نیگا میکرد، به هم‌نوعاش که به زودی قرار بود به خاطرش فدا شن. همه دنیاشو داشت؛ دوستایی که محافظش بودن و دشمنایی که دنبالش؛ همه اونو میخواستن، منفی و مثبت. خودش حرکت زیادی نمیکرد، دستور میداد تا دور و بریاش جابه‌جا شن که اون جاش بهتر شه و کلی به خودش میبالید که تو میدون میتازه. کل بادی که به گلو داشت حاصل این بود که حرکت نکردن- یا حتی کردن - ـش از خودش بود و حرکت بقیه وابسته به اون. کسی کنترلش نمیکرد، کسی هدایتش نمیکرد، اختیار تام داشت رو کل سرزمینش، و دیدش حتی دنیای رنگی خارج رو نمیدید. کم کم از دوستاش و دشمناش کم میشدن و اون خیالش راحت بود که تا آخر هست. برای از دست دادن هم‌نوعاش ناراحت بود، واقعا بود اما اونا واسه هدف بزرگتری مرده بودن، پس عزاداری بی‌معنی بود براشون.
یهو احساس خفگی کرد، دید هیچ جا نمیتونه بره و هیچ خونه‌ی خالی ای براش نمونده، هیچ یاری حتی، جز یه پیاده‌ی خسته که سعی میکنه تا قلب حریف بره، پی زنده کردن. شاه گیر کرده بود. روی خونه‌ی مشکی خودش گیر کرده بود و تمام ایمانش به اختیار و هدفش از بین رفته بود، فقط دنبال راه نجاتی بود برای چنگ انداختن. سعی کرد با حقیقت کنار بیاد و خیره موند به دستایی که حرکتش میدادن، ملتمسانه. چه فایده وقتی حرکت دستا ام محدود بود به قانونایی که کس دیگه نوشته ؟
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۱۱/۱۸
دنگ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

نظرات  (۱)

عالی بود.
پاسخ:
:]

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی