مرغ سکوت

جوجه‌ی مرگی فجیع را در آشیان به بیضه نشسته ام.
جمعه, ۲۲ بهمن ۱۳۹۵، ۰۴:۲۴ ب.ظ

زخم نمی زنی به من که مبتلاترم کنی

تمام زندگیش یه لحظه از جلوی چشمش گذر کرد، تمام لحظه‌ها، حتی کوچیکترین حس‌ها و لذت‌هایی که تجربه کرده بود. تصویر بریده شدن نخی که به زندگی متصلش کرده بود داشت مغزشو از هم میپاشید. چشماش مظلومانه‌تر از همیشه به خون و تیکه گوشتی که از بدنش بیرون زده بود خیره بود. میدونست که چند ثانیه دیگه حتی این تصویرم نداره. کم کم آرامش مرگ کل وجودش رو گرفت و بدن سرد آهو زیر دندونای پلنگ کاملا پاره پاره شد.

*

گشنه بود. باید چیزی برای خوردن پیدا میکرد قبل از اینکه گله شروع کنن به خوردن هم دیگه. از صبح توی دشت پرسه زده بود و هیچی نصیبش نشده بود. تا وسطای روز که حرکت یه چیزی رو بین علفای بلند حس کرد. کمین کرد و وقتش که رسید با تمام سرعت دویید دنبال غذاش. وقتی بهش رسید، سریع انداختش زمین و دندوناشو فرو کرد تو پهلوش. اینقدر با پنجه و دندونش بدن آهو رو درید که دیگه جونی تو جسم آهو نمونده بود. به خوردن ادامه داد. گشنه بود.

*

دو روز گذشته بود، پلنگ به طرز بدی گشنه بود و دوباره باید برای شکار میرفت. چند ساعتی توی صحرا گشت زد ولی هیچ اثری از شکار نبود. انگار همه‌ی حیوونای این دشت به یه جای دیگه رفته بودن، دشت کاملا تو سکوت فرو رفته بود. آهویی نبود.

*

برای پلنگ یک وعده بود، برای آهو یک زندگی.

*

شکارچی حتی یادش نمی‌مونه یه روزی یه جایی از یه حیوون زندگی رو گرفته.



نوشته شده توسط دنگ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

مرغ سکوت

جوجه‌ی مرگی فجیع را در آشیان به بیضه نشسته ام.

من قطره‌ی کوچکی بودم که تا به دریایت برسم تبخیر شدم.

زخم نمی زنی به من که مبتلاترم کنی

جمعه, ۲۲ بهمن ۱۳۹۵، ۰۴:۲۴ ب.ظ

تمام زندگیش یه لحظه از جلوی چشمش گذر کرد، تمام لحظه‌ها، حتی کوچیکترین حس‌ها و لذت‌هایی که تجربه کرده بود. تصویر بریده شدن نخی که به زندگی متصلش کرده بود داشت مغزشو از هم میپاشید. چشماش مظلومانه‌تر از همیشه به خون و تیکه گوشتی که از بدنش بیرون زده بود خیره بود. میدونست که چند ثانیه دیگه حتی این تصویرم نداره. کم کم آرامش مرگ کل وجودش رو گرفت و بدن سرد آهو زیر دندونای پلنگ کاملا پاره پاره شد.

*

گشنه بود. باید چیزی برای خوردن پیدا میکرد قبل از اینکه گله شروع کنن به خوردن هم دیگه. از صبح توی دشت پرسه زده بود و هیچی نصیبش نشده بود. تا وسطای روز که حرکت یه چیزی رو بین علفای بلند حس کرد. کمین کرد و وقتش که رسید با تمام سرعت دویید دنبال غذاش. وقتی بهش رسید، سریع انداختش زمین و دندوناشو فرو کرد تو پهلوش. اینقدر با پنجه و دندونش بدن آهو رو درید که دیگه جونی تو جسم آهو نمونده بود. به خوردن ادامه داد. گشنه بود.

*

دو روز گذشته بود، پلنگ به طرز بدی گشنه بود و دوباره باید برای شکار میرفت. چند ساعتی توی صحرا گشت زد ولی هیچ اثری از شکار نبود. انگار همه‌ی حیوونای این دشت به یه جای دیگه رفته بودن، دشت کاملا تو سکوت فرو رفته بود. آهویی نبود.

*

برای پلنگ یک وعده بود، برای آهو یک زندگی.

*

شکارچی حتی یادش نمی‌مونه یه روزی یه جایی از یه حیوون زندگی رو گرفته.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۱۱/۲۲
دنگ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی