مرغ سکوت

جوجه‌ی مرگی فجیع را در آشیان به بیضه نشسته ام.
چهارشنبه, ۱ شهریور ۱۳۹۶، ۰۳:۵۴ ب.ظ

به تو که میسوزم در راهت.

چشمهایم را میبندم و سرم پر میشود از تصویر تو. تو، آرامش مطلق من، گریزم از این دست و پا زدن های بیهوده! اوج شکوه و بزرگترین اتفاق زندگی ام که افتادنت را روز به روز نزدیکتر میبینم. میتوانم ساعتها در تاریکی بنشینم و با تصورت ذهن آشفته ام را آرام کنم. فرار کنم از دنیای آدمها و دغدغه ها و زندگی. 

روزهای پیش که در طبیعت بودم، بیشتر از همیشه ذهن مرا درگیر خود کرده بودی.  من مسخ شده بودم و هر نشانی از تمدن تیغی بود بر چشمم، حتی خودم. و تمام چیزی که در بند بند وجودم تکرار میشد هوس شدیدم برای لمس تو بود. تو که دردی، همه ی درد در یک لحظه و دیگر هیچ، یک خلا خالص. و خیالی راضی کننده تر از این نتوانم یافت: تو که مرا سفت در آغوش گرفته ای تا وجودم از درد پر میشود و نفسی برایم نمی ماند و در اوج درد همه چیز پوچ میشود، زندگی معنای دیگری میگیرد و معنای جدید با روح بیگانه ی من سازگارتر است. یک نور شدید و بعد کوری، تاریکی و هیچی. 

و تنها چیزی که دیوار بین ماست، میل عجیب و غیرمنطقی من به چنگ انداختن به نیامدنت است. انگار با تمام خود چیزی را میخواهم ولی همین تمامم میداند که هرگز برایش آماده نخواهم بود.  پس تنها چیزی که به من از تو میرسد، آرامش بی حدیست که در من می پیچد از خیال زیبایی ات. آرامشی که آشفتگی را از من میگیرد و به خاطرم می آورد که نجاتی هست، که ناجی نمرده ست. 



نوشته شده توسط دنگ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

مرغ سکوت

جوجه‌ی مرگی فجیع را در آشیان به بیضه نشسته ام.

من قطره‌ی کوچکی بودم که تا به دریایت برسم تبخیر شدم.

به تو که میسوزم در راهت.

چهارشنبه, ۱ شهریور ۱۳۹۶، ۰۳:۵۴ ب.ظ

چشمهایم را میبندم و سرم پر میشود از تصویر تو. تو، آرامش مطلق من، گریزم از این دست و پا زدن های بیهوده! اوج شکوه و بزرگترین اتفاق زندگی ام که افتادنت را روز به روز نزدیکتر میبینم. میتوانم ساعتها در تاریکی بنشینم و با تصورت ذهن آشفته ام را آرام کنم. فرار کنم از دنیای آدمها و دغدغه ها و زندگی. 

روزهای پیش که در طبیعت بودم، بیشتر از همیشه ذهن مرا درگیر خود کرده بودی.  من مسخ شده بودم و هر نشانی از تمدن تیغی بود بر چشمم، حتی خودم. و تمام چیزی که در بند بند وجودم تکرار میشد هوس شدیدم برای لمس تو بود. تو که دردی، همه ی درد در یک لحظه و دیگر هیچ، یک خلا خالص. و خیالی راضی کننده تر از این نتوانم یافت: تو که مرا سفت در آغوش گرفته ای تا وجودم از درد پر میشود و نفسی برایم نمی ماند و در اوج درد همه چیز پوچ میشود، زندگی معنای دیگری میگیرد و معنای جدید با روح بیگانه ی من سازگارتر است. یک نور شدید و بعد کوری، تاریکی و هیچی. 

و تنها چیزی که دیوار بین ماست، میل عجیب و غیرمنطقی من به چنگ انداختن به نیامدنت است. انگار با تمام خود چیزی را میخواهم ولی همین تمامم میداند که هرگز برایش آماده نخواهم بود.  پس تنها چیزی که به من از تو میرسد، آرامش بی حدیست که در من می پیچد از خیال زیبایی ات. آرامشی که آشفتگی را از من میگیرد و به خاطرم می آورد که نجاتی هست، که ناجی نمرده ست. 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۰۶/۰۱
دنگ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

نظرات  (۴)

هی سلام!
چقد مدل نوشته هات عوض شدن! البته که باید بگم خوب مینویسی:)
یه سالم هست هیچی نذاشتی!
ان وِی! خوشحالم پیدات کردم:)
پاسخ:
هی *_*
مینویسم ولی دست و دلم به انتشار نمیره. 
منم خیلی خوشحالم :))))) اصلا تو این سالا همیشه چکت میکردم :))
علوم مهندسی میخونم دانشگا تهران
خیلی شاخه مثلن!
تو از کجا منو چک میکردی؟ من آدرسمو عوض کرده بودم ک:}
او مای گاد چی میخونی تو؟
چه همه چی عجیب غریب شد! بیا اینستایی تلگرامی چیزی بده هی نیام این ور کامنت بذارم اون جواب بدم!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی