مرغ سکوت

جوجه‌ی مرگی فجیع را در آشیان به بیضه نشسته ام.
پنجشنبه, ۱ آذر ۱۳۹۷، ۰۱:۲۳ ق.ظ

solitude

صدبار این صفحه را باز کردم تا بنویسم. عاجز مانده بودم. هیچ چیز برای من نمانده و از عدم گفتن هم بی معنیست. شاید هم  چیزی مانده که الان دارم می­نویسم. نمی­دانم. وبلاگ­ها را چک کردم و دیدم دوستی از دردش نوشته. آن قدر نزدیک و ملموس بود که سی دقیقه هق­ هق کردم و به صفحه­ ی لپ­تاپ خیره ماندم. اول می­خواستم چیزی نگویم؛ چون نه کسی می­خواندم و نه می­خواهم که کسی بخواندم. اما حالا بدم نمی­ آید بدبخت دیگری این­ها را بخواند و به حال دوتاییمان گریه کند و ببیند که آدمی همین قدر حقیر است که دردهایش خالی از اصالتند و پر از رواج.

من دارم آتش می­گیرم. من دارم ذره ­ذره ذوب می­شوم. چیزی نیست که نشود دید. همه­ ی شما لعنتی­ها دارید می­بیند، خوب هم می­بینید. انتظار ندارم برایم کاری کنید. از هیچ کس انتظاری ندارم. این­­هایی که می­گویم تنها توصیف حالاتم است. من دیگر در مقام سوژه با خودم برخوردی ندارم که بگویم از شما چه می­خواهم یا چرا این طور شده­ ام. من فقط می­توانم گوشه­ ی اتاق، کنار میز اتو بایستم و خودم را که روی تخت دراز کشیده تماشا کنم. می­گفتم؛ چیزی نیست که نبینید. هر بار که حالم را می­پرسید استرس پشت صدایتان را حس می­کنم. اما نترسید. من از خود با شما نخواهم گفت. من از حس مردگی­ ای که هر حرکتان به من می­دهد با شما نخواهم گفت. امروز از پنجره­ ی ماشین بابا به بیرون خیره شده بودم. حرکت اجسام حالم را بد می­کرد. درکی که از زمان داشتم آشفته ­ام می­کرد و معده­ ی خالی­ ام ترش می­کرد و من حرکت اسید در گلویم را هم حس می­کردم.

ذهنم پرش دارد. یک جا جمع نمی­شود. به اطرافم نگاه می­کنم. دور از انصاف نیست اگر بگویم همه­ ی شما را از دست داده­ ام و دور از عقل نیست اگر فکر کنم از اول چیزی نداشته ­ام. با عجز به دو نفری که ممکن است بتوانند کمکم کنند پیام دادم. جز احوال­پرسی نتوانستم چیزی بگویم. نمی­خواهم چیزی بگویم. ما حال هم را به هم می­زنیم.

می­خواهم داد بزنم اما خسته ­ام. زهرایی که می­توانست باشد در هر مقیاس از زمان عذابم می­دهد. چیزی که این لحظه می­توانست باشد؛ کاری که دیروز می­توانست بکند؛ راهی که سال­ها پیش می­توانست نرود. همه چیز در سرم می­چرخد. تصویر ننه از همه چیز پررنگ­تر است. دارد می­میرد. فکر پیری دارد مرا می­کشد. قلبم از حرکت می­ایستد وقتی به این فکر می­کنم که تا چند ماه دیگر بیست­ ساله خواهم بود و تا چند سال دیگر چهل­ ساله. به هر حال، می­دانم که زهرای روی تخت برای مردن جوان است. اما مگر برای آتش گرفتن و ذوب شدن جوان نبود؟

تمام ندانسته­ هایم روی دوشم سنگینی می­کنند و کتفم همیشه گرفته است. تعجبی نیست از این که خیلی وقت است کسی حتی به عاشقم شدن نزدیک نشده. رقت ­انگیزم.

احساس می­کنم همین روزهاست که قلب و ریه­ ام از کار بیفتند. با هر تحریکی مریض می­شوم و راستش را بخواهید، از ضعفم خسته، کلافه و عصبی­ ام پس به شما هم حق می­دهم که باشید. تنها نقطه­ ی اتصالم با بدنم شده است بازی من برای قرار دادن خودم در حالت ”بختک" و تلاش برای جیغ زدن و دستم را تکان دادن.

من به زودی خواهم رفت. واقعا دیگر چیزی از من نمانده. نه چیزی از من و نه چیزی برای من. درد هم دارد مرا ترک می­کند. "حیات" آخرین تکه­ هایش را از من بیرون می­کشد.

دیگر کنترلی روی خودم و احساساتم ندارم. هر کاری که این جسد مرا به سمتش بکشد انجام می­دهم و دیگر نه می­خواهم سیاستی به خرج دهم و نه چیزی را لحاظ کنم. برای شروع به او پیام می­دهم؛ به محض این که بتوانم کلمات را بیابم.

من دلم برای زهرا می­سوزد. از او عصبانی هم هستم. اما بیشتر از همه­ ی اینا و دقیق­تر از همه­ کس، به تباهی و بی­حاصلی او آگاهم. آن قدر که اگر تعریفی از خودم بشنوم باید کلی تلاش کنم تا همان جا همه­ ی معده ­ام را بالا نیاورم. آدم­ها حالم را بد می­کنند و خودم هم یک آدمم. حقارتمان حالم را به هم می­زند. نیازهای روانی احمقانه و بازی­های پیچیده و بیهوده­ای که برای خود می­سازیم سرم را درد می­ آورد.

بگذارید به حال خود بمیرم. من را در کمرنگ­ترین درجه از وجود نگه داشته ­اید و بیمارگونه با همان جسم نامریی که از من مانده بازی می­کنید. و از بازی منظورم بازی ای است که گادامر در حقیقت و روش توصیفش کرده. بگذارید عدم شوم. نمی­خواهم بمیرم. می­ترسم. فقط می­خواهم که نباشم. حالم بد می­شود از این که دارم از شما می­خواهم که بگذارید.

هیچ چیز و کسی برایم نمانده و کاش اگر کوچک­ترین چیزی هم مانده، زودتر برود. می­خواهم از وجود خالی باشم.

*اینجا نیم فاصله ندارد. تمام متنی را که از آفیس کپی کرده بودم خراب کرد.



نوشته شده توسط دنگ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

مرغ سکوت

جوجه‌ی مرگی فجیع را در آشیان به بیضه نشسته ام.

من قطره‌ی کوچکی بودم که تا به دریایت برسم تبخیر شدم.

solitude

پنجشنبه, ۱ آذر ۱۳۹۷، ۰۱:۲۳ ق.ظ

صدبار این صفحه را باز کردم تا بنویسم. عاجز مانده بودم. هیچ چیز برای من نمانده و از عدم گفتن هم بی معنیست. شاید هم  چیزی مانده که الان دارم می­نویسم. نمی­دانم. وبلاگ­ها را چک کردم و دیدم دوستی از دردش نوشته. آن قدر نزدیک و ملموس بود که سی دقیقه هق­ هق کردم و به صفحه­ ی لپ­تاپ خیره ماندم. اول می­خواستم چیزی نگویم؛ چون نه کسی می­خواندم و نه می­خواهم که کسی بخواندم. اما حالا بدم نمی­ آید بدبخت دیگری این­ها را بخواند و به حال دوتاییمان گریه کند و ببیند که آدمی همین قدر حقیر است که دردهایش خالی از اصالتند و پر از رواج.

من دارم آتش می­گیرم. من دارم ذره ­ذره ذوب می­شوم. چیزی نیست که نشود دید. همه­ ی شما لعنتی­ها دارید می­بیند، خوب هم می­بینید. انتظار ندارم برایم کاری کنید. از هیچ کس انتظاری ندارم. این­­هایی که می­گویم تنها توصیف حالاتم است. من دیگر در مقام سوژه با خودم برخوردی ندارم که بگویم از شما چه می­خواهم یا چرا این طور شده­ ام. من فقط می­توانم گوشه­ ی اتاق، کنار میز اتو بایستم و خودم را که روی تخت دراز کشیده تماشا کنم. می­گفتم؛ چیزی نیست که نبینید. هر بار که حالم را می­پرسید استرس پشت صدایتان را حس می­کنم. اما نترسید. من از خود با شما نخواهم گفت. من از حس مردگی­ ای که هر حرکتان به من می­دهد با شما نخواهم گفت. امروز از پنجره­ ی ماشین بابا به بیرون خیره شده بودم. حرکت اجسام حالم را بد می­کرد. درکی که از زمان داشتم آشفته ­ام می­کرد و معده­ ی خالی­ ام ترش می­کرد و من حرکت اسید در گلویم را هم حس می­کردم.

ذهنم پرش دارد. یک جا جمع نمی­شود. به اطرافم نگاه می­کنم. دور از انصاف نیست اگر بگویم همه­ ی شما را از دست داده­ ام و دور از عقل نیست اگر فکر کنم از اول چیزی نداشته ­ام. با عجز به دو نفری که ممکن است بتوانند کمکم کنند پیام دادم. جز احوال­پرسی نتوانستم چیزی بگویم. نمی­خواهم چیزی بگویم. ما حال هم را به هم می­زنیم.

می­خواهم داد بزنم اما خسته ­ام. زهرایی که می­توانست باشد در هر مقیاس از زمان عذابم می­دهد. چیزی که این لحظه می­توانست باشد؛ کاری که دیروز می­توانست بکند؛ راهی که سال­ها پیش می­توانست نرود. همه چیز در سرم می­چرخد. تصویر ننه از همه چیز پررنگ­تر است. دارد می­میرد. فکر پیری دارد مرا می­کشد. قلبم از حرکت می­ایستد وقتی به این فکر می­کنم که تا چند ماه دیگر بیست­ ساله خواهم بود و تا چند سال دیگر چهل­ ساله. به هر حال، می­دانم که زهرای روی تخت برای مردن جوان است. اما مگر برای آتش گرفتن و ذوب شدن جوان نبود؟

تمام ندانسته­ هایم روی دوشم سنگینی می­کنند و کتفم همیشه گرفته است. تعجبی نیست از این که خیلی وقت است کسی حتی به عاشقم شدن نزدیک نشده. رقت ­انگیزم.

احساس می­کنم همین روزهاست که قلب و ریه­ ام از کار بیفتند. با هر تحریکی مریض می­شوم و راستش را بخواهید، از ضعفم خسته، کلافه و عصبی­ ام پس به شما هم حق می­دهم که باشید. تنها نقطه­ ی اتصالم با بدنم شده است بازی من برای قرار دادن خودم در حالت ”بختک" و تلاش برای جیغ زدن و دستم را تکان دادن.

من به زودی خواهم رفت. واقعا دیگر چیزی از من نمانده. نه چیزی از من و نه چیزی برای من. درد هم دارد مرا ترک می­کند. "حیات" آخرین تکه­ هایش را از من بیرون می­کشد.

دیگر کنترلی روی خودم و احساساتم ندارم. هر کاری که این جسد مرا به سمتش بکشد انجام می­دهم و دیگر نه می­خواهم سیاستی به خرج دهم و نه چیزی را لحاظ کنم. برای شروع به او پیام می­دهم؛ به محض این که بتوانم کلمات را بیابم.

من دلم برای زهرا می­سوزد. از او عصبانی هم هستم. اما بیشتر از همه­ ی اینا و دقیق­تر از همه­ کس، به تباهی و بی­حاصلی او آگاهم. آن قدر که اگر تعریفی از خودم بشنوم باید کلی تلاش کنم تا همان جا همه­ ی معده ­ام را بالا نیاورم. آدم­ها حالم را بد می­کنند و خودم هم یک آدمم. حقارتمان حالم را به هم می­زند. نیازهای روانی احمقانه و بازی­های پیچیده و بیهوده­ای که برای خود می­سازیم سرم را درد می­ آورد.

بگذارید به حال خود بمیرم. من را در کمرنگ­ترین درجه از وجود نگه داشته ­اید و بیمارگونه با همان جسم نامریی که از من مانده بازی می­کنید. و از بازی منظورم بازی ای است که گادامر در حقیقت و روش توصیفش کرده. بگذارید عدم شوم. نمی­خواهم بمیرم. می­ترسم. فقط می­خواهم که نباشم. حالم بد می­شود از این که دارم از شما می­خواهم که بگذارید.

هیچ چیز و کسی برایم نمانده و کاش اگر کوچک­ترین چیزی هم مانده، زودتر برود. می­خواهم از وجود خالی باشم.

*اینجا نیم فاصله ندارد. تمام متنی را که از آفیس کپی کرده بودم خراب کرد.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۷/۰۹/۰۱
دنگ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی